دهم ماه جمادى الأولى

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

دهم ماه جمادى الأولى

پست  Aelaa.net في الثلاثاء مارس 10, 2009 4:43 am

هو الله العلي الأعلى
بسم الله الرّحمان الرّحيم

Aelaa.net
Admin

تعداد پستها : 758
Join date : 2009-01-18

خواندن مشخصات فردي http://hayaate-aelaa.own0.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مرسولات منتشره

پست  Aelaa.net في الخميس نوفمبر 05, 2009 8:48 am

روزنامه گاه شناسى : تقويم نجومي جامع

10 جمادى الأولى1429
4shared.com/file/47652552/31154165/10_Jomaadal-_oulaa_1429.html

10 جمادى الأولى 1430
4shared.com/file/98998094/445eb33f/10jomaadaa1-1430.html

10 جمادى الأولى 1431
http://aelaa.net/3/Ruznaame/Jomaadaa1/10Jomaadaa1-1431.pdf

Aelaa.net
Admin

تعداد پستها : 758
Join date : 2009-01-18

خواندن مشخصات فردي http://hayaate-aelaa.own0.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

فضيلت اين روز

پست  najm164 في الثلاثاء مارس 16, 2010 5:57 am

دهم ماه جمادى الأولى

شب : بنابر نقلي هلاك خسرو پرويز (لعنه الله) بدست پسرش به نفرين پيامبر (صلى الله عليه وآله)
در سال 7 هجرت يا سال 6 هجرت، بعد از آن كه خسرو پرويز (لعنه الله) نامه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را بدريد و آن حضرت در حق او نفرين كرد، چنانچه شرحش در تواريخ و سير، مسطور است. در شب 3 شنبه دهم جمادى الأولى و بقولى روز يازدهم، شيرويه شكم پدر خود كسرى خسرو پرويز (لعنه الله) را چاك زد و او را هلاك كرد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فورا از اين واقعه به فرستادگان كسرى خبر داد، كه سبب هدايت برخي از آنها و ديگران گرديد.


روز : بنابر نقلي جنگـ حضرت أمير المؤمنين (صلوات الله عليه) با آشوبگران جمل برياست عايشه و طلحه وزبير (لعنهم الله)
و در اين روز سنه 36، واقعه جمل اتفاق افتاد و از اصحاب جمل سيزده هزار و از اصحاب امير المؤمنين(صلوات الله عليه) پنجهزار نفر كشته شدند و شايسته است كه مجمل آن واقعه، در اين مختصر، ذكر شود: بدانكه بدو حرب جمل از طلحه و زبير شد؛ كه نكث بيعت كردند و بعنوان عمره از مدينه بيرون شدند و بجانب مكه شدند وحميرآء يعنى عايشه در آن وقت در مكه بود عبدالله بن عامر كه عامل بصره از طرف عثمان بود؛ او نيز پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امير مؤمنان (صلوات الله عليه) و قرار دادن آن حضرت عثمان ابن حنيف عامل بصره، از بصره فرار كرد و به مكه شتافت و مدد كرد طلحه و زبير و حميرآء را. او جمل (شتر) عسكر نام را كه در يمن به دويست دينار خريده شده بود را براى حميرآء آورد و او را بجانب بصره حركت داد چون به حوأب رسيدند، سگهاى حوأب پارس كردند و بر شتر حميرآء حمله آوردند. آن زن اسم آن موضوع را پرسيد سائق جمل او گفت: حوأب است! حميرآء استرجاع گفت و ياد زنهار و هشدار رسول خدا (صلى الله عليه وآله) افتاد كه از اين مطلب خبر داده بود و او را تحذير فرموده بود گفت: مرا به مدينه برگردانيد. ابن زبير و طلحه باپنجاه نفر شهادت دروغ دادند كه اينجا حوأب نيست و اين مرد غلط كرده در نام اين موضع، پس از آنجا حركت كرده به بصره رفتند. قال الجاحظ :
جات مع الأشقيين فى هودج = ترجى الى البصرة اجنادها
كانها فى فعلها هرة = تريد ان تاكل اولادها
چون وارد بصره شدند در يك شب بخانه عثمان بن حنيف عامل على (عليه السلام) ريختند و او را اسير كردند و بسيار زدند و ريش او را از جا كندند. پس قصد بيت المال كردند، خزان و موكلين مانع شدند، ايشان جمعى را مجروح و خسته كردند و هفتاد نفر از ايشان بكشتند كه پنجاه تن از ايشان صبرا مقتول شدند و هم حكيم بن جبله عبدى را كه از سادات عبد القيس بود را مظلومانه بكشتند. چون چهار ماه از واقعه خروج طلحه و زبير بگذشت، جناب امير المؤمنين(صلوات الله عليه) با هفتصد سوار كه جمله اى از ايشان از اهل بدر از طايفه انصار بودند، بجهت دفع ايشان از مدينه حركت فرمود و پيوسته بجهت يارى آن حضرت از مدينه و طى لشكر آمد و ملحق شد.
چون آن حضرت به ربذه رسيد، كاغذى به ابو موسى اشعرى نوشت كه در آن وقت عامل كوفه بود كه مردم را بجهاد حركت دهد، ابو موسى مردم را از جهاد قاعد نمود چون اين خبر بحضرت رسيد، قرطة بن كعب انصارى را عامل كوفه كرد و به ابو موسى نوشت كه: از حكومت كوفه ترا عزل كردم يابن الحائك اين اول اذيت تو به ما نيست بلكه بايد ما از تو مصيبتها ببينيم. و اين اشاره بود ظاهرا بآنچه از ابو موسى ظاهر شد در زمان نصب حكمين كه او و عمرو عاص باشند، و چون امير المؤمنين(صلوات الله عليه) به ذي قار رسيد، امام حسين (صلوات الله عليه) و عمار ياسر را به كوفه فرستاد مردم آنجا را به جهاد بصريين كوچ دهند. پس ايشان به كوفه شدند و قريب هفت هزار كوفى را بجهت يارى امير المؤمنين ^ كوچ داده و به آن جناب ملحق شدند و آن حضرت با جنود مسعود داخل منطقه بصره شد و با آن حضرت بود ابو ايوب انصارى و خزيمة بن ثابت ذى الشهادتين ابوقتاده، عمار ياسر، قيس بن سعد بن عباده، عبدالله و قثم پسران عباس، حسنين عليهم السلام و محمد حنفيه و عبدالله جعفر و اولاد عقيل و جمله اى از فتيان بنى هاشم و مشايخ بدر، از مهاجر و انصار. چون مصاف جنگ آماده شد، حضرت امير المؤمنين (صلوات الله عليه) مسلم مجاشعى را با قرآنى فرستاد بميدان كه بصريان را به حكم قرآن بخواند. بصريان مسلم را هدف تير ساختند و شهيدش كردند، پس جنازه او را بخدمت آن حضرت بردند، مادرش در آن واقعه حاضر بود و در مرثيه فرزند خود اين اشعار بگفت:
يارب ان مسلما اتاهم = بمصحف ارسله مولاهم
فخضبوا من دمه ظباهم = و امه قائمة تراهم
امير المؤمنين (عليه السلام) فرمان داد كه: هيچكس از شما ابتدا به قتال نكند و تير و نيزه بكار نبرد. لاجرم اصحاب آن حضرت منتظر بودند تا چه شود كه ناگاه عبدالله بن بديل ابن ورقاء خزاعى از ميمنه جنازه برادرش را آورد كه بصريان او را كشته اند و از ميسره نيز مردى را آوردند كه به تير بصريان كشته شده بود و هم عمار ياسر ما بين دو صف رفت و مردم را موعظتى كرد تا شايد از گمراهى روى بر تابند، او را نيز تير باران كردند. عمار برگشت و عرض كرد: يا على! چه انتظار مي بريد، اين لشكر جز مقاتلت و جنگ چيز ديگر مقصدى ندارند.
على (عليه السلام) بدون سلاح از ميان صف بيرون شد و در آن وقت بر استر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) سوار بود. زبير را ندا در داد، زبير شاكى السلاح بنزد آن حضرت آمد، حميرآء از رفتن زبير بنزد آن حضرت وحشتناك شد و گفت: اسماء خواهرم بيوه گشت. به او گفتند: مترس امير المؤمنين بى سلاح است. حميراء آن وقت مطمئن شد و چون زبير مقابل حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) رسيد، آن جناب فرمود: براى چه بجنگ من بيرون شدى؟ گفت: بجهت مطالبه خون عثمان، حضرت فرمود: خدا بكشد هر كدام از ما را كه در خون عثمان مداخله كرده باشيم! هان اى زبير ياد مياورى آن روزي را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را ملاقات كردى و آن جناب سوار بر حمارى بود چون مرا ديد تبسم كرد و سلام بر من نمود، تو نيز خنده كردى و گفتى يا رسول الله ! على دست از تكبر خويش بر نميدارد. فرمود: كه على تكبر ندارد آيا دوست ميدارى او را؟ گفتى: بخدا قسم كه او را دوست ميدارم، او فرمود: و الله بجنگ او خواهى شد از روى ظلم! زبير چون اين بشنيد، گفت: استغفر الله! من اين حديث را فراموش كرده بودم و اگر ياد ميداشتم بجنگ تو بيرون نميشدم، الحال چه كنم كه كار گذشته و دو لشكر بمصاف هم در آمده اند و بيرون رفتن من از جنگ براى من عار است. فرمود: عار بهتر از نار است. پس زبير برگشت و با پسر مشؤوم خود عبدالله گفت: كه على ياد من آورد مطلبى را كه من فراموش كرده بودم لاجرم دست از جنگ او برداشتم. پسر گفت: نه بخدا قسم از شمشيرهاى بنى عبدالمطلب ترسيدى و حق دارى: فانها طوال حداد تحملها فتية انجاد. گفت: چنين نيست، بخدا قسم، ترس مرا فرو نگرفته، بلكه من عار را بر نار اختيار كردم. آنگاه گفت: اى پسر! مرا بترس سرزنش ميكنى اينك ببين جلادت مرا. پس نيزه خود را حركت داد و بر ميمنه لشكر امير المؤمنين (عليه السلام) حمله كرد. حضرت فرمود: كه زبير را كارى نداشته باشيد و از براى او كوچه دهيد كه بنايش بر جنگ نيست، پس زبير چون از ميمنه كرت كرد و بميسره تاخت، پس از آن بر قلب لشكر زد. آنگاه بسوى عبدالله برگشت، و گفت اى پسر! شخص ترسان ميتواند چنين كارى كند كه من كردم ؟ پس در همان وقت روى از جنگ بر تافت و به وادى السباع تاخت و در آن وادى احنف بن قيس با طايفه بنى تميم اعتزال جسته بود شخصى با او گفت كه اين زبير است. گفت: مرا با زبير چه كار وحال آنكه دو طايفه عظيمه را بهم انداخته و خود راه سلامت جسته. پس جمعى از بنى تميم به زبير ملحق شدند و عمرو بن جرموز بر ايشان پيشى گرفت بنزد زبير رفت، ديد ميخواهد نماز بخواند چون زبير مشغول نماز شد عمرو او را ضربتى زد و بكشت. و بقولى در وقت خواب او را بكشت، آنگاه شمشير و خاتم او را برداشت و بقولى سر او را نيز حمل كرد و بنزد امير المؤمنين (عليه السلام) آورد.
حضرت شمشير زبير را بر دست گرفت و فرمود: سيف طالما جلى الكرب عن وجه رسول الله، اين شمشيريست كه غصه ها از روى پيغمبر (صلى الله عليه وآله)بر طرف كرده همانا زبير شخصى ضعيف نبود للكنه الحين و مصارع السوء، و قاتل ابن صفيه فى النار.
زبير بسن هفتادو پنج بقتل رسيد و قبرش در وادى السباع است و طلحه را مروان بن الحكم تيرى بر رگ اكحلش زد و چندان خون از او آمد تا بمرد و در بصره مدفون گشت.
و بالجمله رايت لشكر حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) در جنگ جمل با فرزندش محمد بود. محمد را فرمان داد كه: حمله كن بر لشكر، چون مقابل محمد بصريان تير مى انداختند، محمد توانى كرد و منتظر بود كه تيرها كمتر شود آن وقت حمله كند. حضرت به محمد فرمود: احمل بين الاسنة فان للموت عليك جنة، پس محمد حمله كرد و مابين تيرها و نيزه ها توقف كرد. حضرت بنزد او آمد فضربه بقائم سيفه و قال ادركك عرق من امك. پس علم را از محمد گرفت و حمله سختى نمود لشكر آن حضرت نيز حمله عظيمى نمودند و مثل باد عاصف كه خاكستر را ببرد، لشكر بصره را از جلو ميراندند. و كعب بن سور قاضى در آن روز قرآنى حمايل كرده بود و با طايفه بنو ضبه دور شتر حميرآء را گرفته بودند و بنو ضبه اين رجز ميخواندند:
نحن بنوضبة اصحاب الجمل=تنازع الموت اذا الموت نزل=والموت احلى عندنا من العسل
هفتاد دست از بنو ضبه در آن واقعه به جهت زمام جمل قطع شد و هر يك از ايشان كه دستش بريده ميگشت و زمام را رها ميكرد ديگرى مهار او را ميگرفت و هر چه آن شتر را پى ميكردند باز بجاى خود ايستاده بود تا آخر الامر، اعضاى او را قطعه قطعه كردند و شمشيرها بر او زدند تا از پا در آمد، آن وقت بصريان هزيمت كردند و جنگ بر طرف شد.
امير المؤمنين (عليه السلام) بيامد و قضيبى بهودج حميرآء زد و فرمود: يا حميرآء! پيغمبر ترا امر كرده بود كه به جنگ من بيرون شوى! آيا ترا امر نفرمود كه در خانه خود بنشينى و بيرون نشوى؟ سوگند بخدا كه انصاف ندادند آنانكه زنهاى خود را پشت پرده مستور داشتند و ترا بيرون آوردند.
پس محمد بن ابى بكر خواهر را از هودج بيرون كشيد. امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود: تا او را در خانه صفيه بنت الحارث بن ابى طلحه بردند. و اين واقعه در روز پنج شنبه دهم اين ماه سنه 36، واقع شده در موضع معروف به حريبة در بصره.
زيد بن صوحان با دو برادر خود سبحان خطيب و صعصعه در لشكر امير المؤمنين (عليه السلام) بودند و و رايت آن حضرت در دست سبحان بود، چون سبحان شهيد شد علم را زيد گرفت چون زيد شهيد شد، صعه علم را گرفت و او زنده بود تا ايام معاويه كه در كوفه وفات يافت و زيد از ابدال بشمار ميرفت و چون بر زمين افتاد جناب على (عليه السلام) بالاى سرش آمد و فرمود: رحمك الله يا زيد كنت خفيف المؤونة عظيم المعونة. يعنى: اى زيد خداى رحمت كناد ترا كه مؤونة تعلقات دنيوى ترا اندك بود و معونة و امداد تو در دين بسيار. پس حضرت داخل بصره شد و خطبه اى خواند كه از كلمات آن خطبه است: يا جند المراة يا اتباع البهيمة رغافا جبتم و عقر فانهزمتم اخلاقكم دقاق و اعمالكم نفاق و دينكم زيغ و شقاق و مائكم اجاج و زعاق... آن حضرت در خطبه هاى ديگر نيز مكرر ذم بصره فرموده.
و بالجمله آن جناب بعد از فراغ از حرب، پا در طريق عفود و صفح گذاشت، عبدالله بن زبير و وليد بن عقبه و اولاد عثمان و ساير بنى اميه را با اينكه مستحق قتل بودند ولى عفو فرمود و از ايشان درگذشت، و حسنين (عليهماالسلام) شفاعت از مروان حكم كردند حضرت از او نيز در گذشت و ايشان را از كشتن ايمن فرمود و حميرآء را بطريق خوشى به مدينه فرستاد و از كلمات عمرو عاص است كه به عايشه گفت: اى عايشه دوست داشتم كه تو در جنگ جمل كشته ميشدى. گفت: براى چه؟ عمرو گفت: از براى آنكه به اجل خود مرده بودى و ما آنرا بزرگتر شناعتى ميگرفتيم بر على (عليه السلام).
مؤلف تقويم جامع گويد: در تعيين تاريخ وقايع مهمه جنگـ حضرت أمير المؤمنين (صلوات الله عليه) با آشوبگران و اصحاب جمل (شتر) (لعنهم الله)؛ برياست عايشه و طلحه و زبير؛ تواريخ مختلفي از ماههاي ربيع الثاني تا رجب ذكر شده است، و عمده منشأ اين تعدد اقوال دو جهت مي تواند باشد: يكي خلط نامهاى جمادى با ربيع و اولى با اخرى است، و ديگري وقوع تدريجي حوادث جنگ با اصحاب جمل؛ كه با بررسيهاى انجام شده؛ به نظر مي رسد كه سير تدريجي وقايع آن چنين بوده باشد: رسيدن به محل وقوع جنگ در 10 جمادى الأولى، وقوع درگيريهاي ابتدايي و براكنده از 15 جمادى الأولى تا 5 جمادى الأخرى، شهادت جناب زيد بن صوحان و برادرش سبحان (رحمهما الله) در روز 19 ماه جمادى الأولى، هلاك محمد بن طلحه در پنجم جمادى الأخرى، اشتداد جنگ و فتح تدريجي بصره، از 15 تا 19 جمادى الأخرى، و هلاك طلحه (لعنه الله) در روز 19 ماه جمادى الأخرى، و فتح نهايي بصره در 20 جمادى الأخرى، و بازگشت ظفرمندانه حضرت مولا علي (صلوات الله عليه) از جنگ جمل در روز 21 ماه جمادي الأخري، و وصول حضرت مولاعلي (صلوات الله عليه) به كوفه و ورود به آن بعد از جنك جمل 6 تا 11 رجب.

تنظيم وصيت حضرت مولا علي (صلوات الله عليه) سال 37 هجرت

روز : خروج سفياني از شام قبل از ظهور

روز : خروج دجال هشت ماه قبل از ظهور قائم آل محمد (عليهم السلام)
بدانكه براى محل خروج دجال سه مكان در روايات نقل شده است:
1- خراسان اصلي: كه ابتدايش افغانستان امروز باشد، و طالقان كه سرزمين ياران بسيار حضرت مهدي است، در آنجا واقع است، و نقاط ديكري به طالقان (در ايران و غير آن) ناميده شده از روي تبرك به نام طالقان اصلي است. همجنين رايات و لشكرهاي بسياري نزديك ظهور براي ياري حضرت از خراسان حركت مي كنند، و از آنجا كه برنامه و فعاليت دجال متمركز در گمراهي مردم از حق مي باشد؛ لذا سبب خروج دجال از آن نواحي؛ وجود همين ياران حضرت و زمينه هاى همراهي مي باشد، تا بتواند با گمراهي مردم از همراهي و حركتشان باز بدارد.
2- اصفهان: و اين نيز چه بسا بخاطر فراواني ارادتمندان حضرتش در اين نواحي است، كه از ديرباز از مهمترين و فعالترين مراكز فعاليت و ترويج نام و ذكر حضرت بقية الله (عليه السلام) تا به امروز بوده است، خداوند همه را ثابت قدم نگهدارد.
3- بين عراق و شام: كه بنابر روايات: دجال در هر دو سرزمين فساد بسيار مي كند، و سرزمين عراق و نواحي بسياري از لبنان و سوريا كه جزو شام محسوب مي شوند از دير باز مركز شيعيان بوده است، همچنانكه در دهه هاى اخير نواحي ديگر شام از بقيه سوريا و لبنان و نيز اردن و فلسطين نيز؛ هدايت و اقبال فراواني به آيين حقيقت و مسير ولايت نشان داده اند.
* از اين رو چه بسا دجال خروجش از افغانستان شروع شده و در نواحي فعال اهل حق مانند نواحي مركزي ايران كه اصفهان معروفترين شهرش در قديم بوده؛ و نيز عراق و شام؛ بروز و آشكاري فعاليتش را بيشتر بنمايد.



درج تصوير بالا به معني تأييد محتواي آن نمي باشد، و صرفا بجهت اطلاع مطالب رسانه هاى امروز در باره اين موضوع است.


اين مطلب آخرين بار توسط najm164 در الأحد مارس 21, 2010 10:48 am ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.

najm164
Admin

تعداد پستها : 701
Join date : 2009-11-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

آئين هنگام

پست  najm164 في الثلاثاء مارس 16, 2010 5:57 am

آئين هنگام

najm164
Admin

تعداد پستها : 701
Join date : 2009-11-17

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد